امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

سلام.

جمعه اینجا تعطیله. آخ جون فتیله جمعه تعطیله تعطیلی هم به خاطر روز استقلال هست که در تاریخ ۱۷۷۶ آمریکا استقلالش رو از انگلیس اعلام کرد. معمولا هم با آتش بازی و پیک نیک و خوردن غذا در فضای باز(باربکیو) بازی بیس بال و کارناوال های شادی همراهه. من نمی دونم چکار می کنم ولی می دونم باید بشینم یک مقاله ۵۷ صفحه ای رو بخونم. حالا اگه گفتید من قراره چکار کنم؟

.....

دقیقا قراره برم خرید آخه حراجه. مقاله رو هم انشالله حوری پری الهی کمک می کنن می خونیم. الانم داشتم می خوندم که دودره نمودم و اومدم سراغ وبلاگ.

می خوام از این به بعد آدم خوش بینی باشم. خدا رحم کنه. من که تعادل ندارم. تا الان از اونور افتاده بودم. حالا از این ور می افتم. عوضش بهتره آدم تو خوش بینی زیاده روی کنه تا بدبینی. احساس می کنم دیگه شبیه اون شخصیت تو گالیور شدم که مدام می گفت: من می دونم نمیشه (شما با لهجه بخون) فکر کن همش چپ نگاه کنی به همچی. همینه که چپ و چوله شدم.

از این سریالهای آبدوغ خیاری ایرانی کدومش بهتره هوس کردم ببینم یکیشو. معرفی کنید ممنون میشم همچین قشنگ آبدوغ خیاری باشه ها. فلسفه اینا نمی خوام. فقط کشدار زیاد نباشه.حالشو ندارم.

میگن اسی جان می خواد اگه اوبی جان انتخاب شه حمله کنه به مملکت گل و بلبل ما. یکی نیست بگه تو از پس همون اولی بر بیا بعدیش پیشکشت. انسانهای نفهم خر فقط با جون مردم بازی میکنن. گرچه من خودم اوبی جون رو به اون مکی خل وضع ترجیح می دم ولی اونم سرش تو یک آخوره ها. گولشو نخورید. اوضاع مملکت هم که هر روز بهتر از دیروز. فقط اون علامت دینگ رو کم داره.(تبلیغ چی بود می گفت هر روز بهتر از دیروز-دینگ) خدایا شکرت. خودت یک کمکی بکن.

حالا هی بگید من به فکر اوضاع مملکت نیستم و از مرحله پرتم. حالا ما به روی خودمون نمیارم بلانسبت ابله که نیستیم برادر من!

امضا: آرزو خجسته

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

سلام.


- اگر از احوالات ما پرسیده باشید ملالی نیست جز دوری شما. چند صباحی است که همچین دلمان بسی دچار تنگی شده و لوله هایش هم کمی تا قسمتی پوسیده و دچار نشتی شده. حالا ما مانده ایم و یک دل سوراخ سوراخ. 


- به نظر شما اینکه طرف مثل بز تو روت نگاه کنه و فرض کنه تو ابلهی چه حسی باید داشته باشه؟ من همون حس رو دارم.


- دیدم از خاطرات من خوشتون اومده گفتم یک موضوع دیگه تعریف کنم. خوشتم نیومده عیب نداره من میگم. جونم براتون بگه ما(من فقط، شوشو نبود.) اول که وارد آمریکا شدیم رفتیم شمال امریکا تو یک شهر سردسیری. از اول که تو این منطقه استوایی نبودیم آخه که آدم احساس می کنه افکارش داره بخار میشه و در فضای باز منتشر میشه. همینه که من این افکار نبوغانه ام رو از دست دادم. همش بخار شد رفت. فکر کنم دیگه اصلا فکر نموند کلا. خلاصه اول هوا اینقده خوب ود. اینقده رومانتیک بود. اینقده خوب بود. بعد یک روز صبح ما بیدار شدیم و احساس کردیم یک کم سرده. بعد گفتیم حتما سرمای اول صبحه با یک لا لباس رفتیم بیرون. چشمتون روز بد نبینه. خدا نیاره انگار پارکینسون گرفتم. عین سگ پاسوخته لرزیدم و دویدم. بعد این اتاق مجهز ما هم تا دمای بیرون به یک حدی نمی رسید که خیلی پایین بود بخاریش  روشن نمیشد بنده هم کلا یک عدد پتوی مسافرتی داشتم که دولاش می کردم و چون پاهام ازش می زد بیرون خودم رو زیرش تا می کردم و همینجور قناس می خوابیدم و می لرزیدم. یعنی صبحا کمرم در حالت اردکی باقی مونده بود دچار انحنا بود. خلاصه که می خواستم از شیوه لباس پوشیدنم بگم. دیگه هوا که حسابی سرد شد(منظور ۲۰- تا۳۰- می باشد.) من یک شلوار گرم داشتم اونو می پوشیدم بعد یک دست جوراب خیلی کلفت بلند داشتم رنگ داشت ماه. بنفش و صورتی راه راه که تا زیر زانو میومد. اونم می پوشیدم.  حالا فکر کن شلوار و جوراب جفتشون پشمی بودن. بعد یک تاپ گرم می پوشیدم. بعد یک بلوز آستین بلند می پوشیدم. ادامه بدم؟؟؟؟؟ بعد یک بلوز یقه اسکی پشمی می پوشیدم. روشم یک ژاکت می پوشیدم. بعد یک شلوار جین کلفت هم می پوشیدم. شما الان مختاری یک خرس پشمی رو مجسم کنی. یعنی صبح نیم ساعت لباس میپوشیدم. تازه روی اینا کاپشن می پوشیدم. دستکش هم می کردم دستم. کلاه تا زیر گوش و شال گردن رو مثل بچه ها دور بینیم می بستم. یعنی کلا یک چشم من بیرون بود. خرس رو میشه تصور کرد دیگه آره؟آخرم دو تا چکمه داشتم هر کدوم ۳ کیلو وزنش بود. نه که پاهای من گنده است که میشد با اونا عین قبر بچه!!!! همه اینا رو می پوشیدم میرفتم بیرون تازه مثل همون سگه که گفتم می لرزیدم. تازه می گفتن صبحا حموم نرو یا صورت و موهات خیس نباشه که در جا مژه ها و موهات یخ می زنه. این بود انشای من درباره چگونه در مناطق سردسیری لباس بپوشیم.


- چقدر این استاده حرف می زنه.


- یک تز پیدا کردم مال یک بنده خداییه فکر کنم باعث شه مجبور شم کلا از اول شروع کنم کار دکترا رو. الان در وضعیتی هستم که می خوام سرم رو بزارم بمیرم.


- آخه چرا خدا. چرا من؟ شبیه این فیلم آبدوغ خیاری ها شد. دلم خیلی هوس کرده یک فیلم آبدوغ خیاری ایرانی ببینم. 


- برای اینکه دلتون برای من خیلی بسوزه بگم که پریروز بعد از دو سال من اینجا ریحون دیدم. بو میداد عالی. حیف که خیلی وضع جالبی نداشتن وگرنه می خریدم. عوضش عین این بزهایی که به چراگاه محبوبشون رسیدن سرم رو کردم تو ظرف ریحون و هی بو کشیدم. یعنی آبرو برا خودم نگذاشتم.


- برای اینکه خیلی دلتون برام کباب شه هم لیست چیزایی که به شدت هوس کردم رو می نویسم: مامان و بابا و آبجی ها و داداشی، خانواده، خونه، نینی آبجی، صندلی آبی خپلم، کباب با نون تازه چرب و ریحون، نون بربری، ماست موسیر، گوجه سبز، پنیر تبریزی، سبزی خوردن، پیاده روی تو پارک، مغازه دید زدن، شیرینی تر بی بی، نونهای پوپک، سینما رفتن، میوه با مزه ای به جز آب، ولیعصر، میدون ونک، غذای مامان، شوشوی متحرک که پشت کامپیوتر ننشسته باشه،  کار نداشتن بعد از سر کار برگشتن، کتاب فارسی، کتاب فارسی، (برای نشون دادن میزان هوس برای کتاب دو بار تکرار شد.) کلاس رفتن، باشگاه رفتن، سر به سر آبجی گذاشتن، مسافرت، مهمونی، عروسی، بستنی قیفی دم پارک کلت، پاساژ جام جم، ...نه خداییش بازم بگم؟ دلت به رحم نیومد؟ اصلا همون اولی رو که می خوندی باید اشک همینجور گوله گوله می ریخت. بی احساس 


- دقت کردید نصف بیشتر به جز نکات اول مربوط به شکمه؟ من به خاطر شکمم هم که شده باید برگردم وگرنه عقده ای میشم بچه ام چشماش چپ میشه

چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387
حافظ شیرازی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را



صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را



شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

به خال هندویش بخشم تمام روح­ و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

!نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


پ.ن. این با یک ایمیل از یک دوست به دستم رسیده.